«تأثیر شعر متنبی بر مثنوی معنوی» به مناسبت سالروز بزرگداشت مولانا

حکایت شیفتگی مولوی

دكتر عليرضا منوچهريان

استادان سخن پارسي در دهه‌ها و سده‌هاي اخير درباره مثنوي معنوي مولوي اوصاف و عبارات بسيار و شگفت‌آوري گفته‌اند و نوشته‌اند، تا آنجا كه برخي آن را بزرگترين <حماسه روحاني بشريت> خوانده‌اند كه خداوند براي جاودانه كردن فرهنگ ايراني، آن را به زبان‌پارسي ارزاني داشته است.
اينك در شناخت هرچه بيشتر اين اثر ژرف و بي‌همتا سزاست كه منابع معرفتي آن را بهتر بشناسيم. بدون شك نخستين سرچشمه زلال و بيزوال مثنوي، قرآن كريم است و اصلاً برخي مثنوي را ترجمان قرآن در زبان پارسي دانسته‌اند: 

مثنوی معنوی مولوی
هست قرآن زبان پهلوی
من نميگويم كه آن عاليجناب
هست پيغمبر ولي دارد كتاب
مثنوي او چو قرآن مُدِل
هادي بعضي و بعضي را مُضِل 

پس از قرآن، بايد از احاديث و روايات و حكايات تاريخ اسلام سخن گفت كه از منابع مهم مثنوي است. بنگريد كه مولانا چه دلنشين به مضمون حديث معروفي كه از طرق متعدد روايت شده است و حقانيت ولايت مولا علي‌(ع) را بيان كرده است، اشاره نمود: 

گفت هر كس را منم مولا و دوست
ابن عم من علي مولاي اوست 

يكي ديگر از منابع معرفتي مولانا را بايد در ادب عربي جستجو كرد، در ديوان شاعري عرب كه او را بايد به حق «سرسلسله شعراي مشرق زمين» ناميد، زيرا هم در ادب عربي سرسلسله و صاحب سبك است و هم بيشترين تأثير را در شعراي بزرگ پارسي از قبيل سعدي و مولوي داشته است. اين شاعر و سخنور بزرگ كسي نيست جز «متنبي»، شاعر اوايل قرن چهارم هجري (354-303 هـ).
البته ممكن است برخي متنبي را به نوعي شاعري ايراني قلمداد كنند، چرا كه وي در كوفه زاده شده و در حيطه قلمرو حكومت آل‌بويه در عراق زيسته است. اينك بيش از هزار سال از روزگار متنبي مي‌گذرد، ولي نام و ياد او در بسياري از آثار ادب پارسي، ذكري مستمر بوده است و شعر او چنان عظيم و با‌اهميت بوده است كه در شاهكار نثر پارسي - تاريخ بيهقي - آمده است: «امير مسعود گفت عبدالغفار را از ادب چيزي ببايد آموخت. وي قصيده‌اي دو سه از ديوان متنبي ... مرا بياموخت.»
باري، نياكان ما در ادب‌آموزي به آموختن قصيده‌اي چند از متنبي بسنده ميكرده‌اند. اما ممكن است براي خوانندگان فاضل اين سطور، اين پرسش مطرح شود كه اگر چنين شاعري، چنان تأثير و اهميتي عميق در تاريخ ادبيات ما داشته است، چرا نامش را كمتر شنيده‌ایم و از او كمتر خوانده‌ايم؟ يك دليل مهم، اين است كه گرچه نياكان و برخي معاصران ما آثار منثور و تاريخي بزرگي را از عربي به پارسي برگردانده‌اند، اما متأسفانه هيچ‌يك از ديوان‌هاي شعر عربي را به پارسي ترجمه ننموده‌اند كه اين نيز به نوبه خود مي‌تواند معلول دشواري بيش از حد اين كار باشد
در تاريخ ادبيات پارسي هيچ شاعري همچون نابغه ادب و عرفان جهان
- مولانا- به ديوان متنبي نظر نداشته و نام و سخن او را در آثار خويش نياورده است. البته آنچه در ادب پارسي بيشتر مشهور است، تأثير متنبي بر سعدي است ولي ذكر نام متنبي و درج و اقتباس شعر او در اشعار هيچ‌يك از شعراي پارسي به اندازه‌اي كه در آثار مولوي آمده، وارد نگشته است.
اينك حكايت شيفتگي مولوي به شعر متنبي را از <مناقب العارفين> بشنويم: «منقول است كه حضرت مولانا در اوايل اتصال به مولانا شمس‌الدين شبها ديوان متنبي را مطالعه ميكرد <مولانا شمس‌الدين فرمود كه به آن نمي‌ارزد، آن را ديگر مطالعه مكن. يك دو نوبت ميفرمود و او از سر استغراق باز مطالعه ميكرد، مگر شبي به جد مطالعه كرده، به خواب رفت...>
فروزانفر نيز ميگويد: «از مطالعه مثنوي نيزمعلوم است كه مضمون بعضي ابيات متأثر از سخنان متنبي است و از مجموع اين قرائن واضح ميگردد كه مولانا را با اشعار وي انس و اهتمامي بوده است و روايات افلاكي نيز اين حدس را تأييد ميكند.
جالب است كه مولوي علاوه بر آن كه در سرودن برخي مضامين مثنوي، متأثر از متنبي بوده است، در كليات شمس بارها نام متنبي را آورده و يا چيزي از اشعار او را تضمين نموده و جواب گفته است. باري، اين است تأثير شگرف شاعر عجيب عرب بر سخنور كبير پارسي، مولوي.
اينك نمونه‌هايي را از كليات شمس ذكر ميكنيم: 

جواب آن غزل كه گفت شاعر
بقائي شاء ليس هم ارتحالا

مصراع دوم اين بيت، مطلع زيبايي از تصاوير متنبي است كه: 

بقائي شاء ليس هم ارتحالا
و حسن الصبر زموا لاالجمالا

يعني: «آنان نبودند كه قصد سفر كردند، بلكه عمر من بود كه سفر كرد (و رفت) و آنان شتران را بار نبستند، بلكه حسن صبر مرا بار زدند و (بردند).»

جالب است كه در فيه ما فيه به بيتي ديگر از همين قصيده متنبي استشهاد شده است، ميگويد:

«حق را عز و جل بندگانند كه ايشان خود را به حكمت و معرفت و كرامت ميپوشانند، اگرچه خلق را آن نظر نيست كه ايشان را ببينند، اما از غايت غيرت، خود را ميپوشانند چنان كه متنبي ميگويد:

لبسن الوشي لا متجملات / و لكن كي يصن به الجمالا»

يعني: «آن دلبران جامه ديبا را بهر آراستن به تن نكردند بلكه بدان جلوه و جمال خويش را (از ديده‌ها) پنهان كردند.»
نيز در ديوان شمس گويد: خمش از پارسي، تازي بگويم / فؤاد ما تسليه المدام
مصراع دوم اين بيت مصراع نخست مطلع قصيده‌اي از متنبي در مدح
«مغيث بن عجلي» است: «فؤاد ما تسليه المدام / و عمر مثل ما يهب اللئام»
يعني: « قلبي دارم كه باده هم آن را تسلي نميدهد و عمري دارم كه همچون كرم لئيمان است.»
يكي ديگر از مضاميني كه به نظر ميرسد مولوي از متنبي گرفته است بيتي است كه مي‌گويد: اذا نظرت نيوب الليث بارزئ / فلا تظنن أن الليث يبتسم.»
يعني: «وقتي به دندانهاي نمايان شير مينگري، هرگز گمان مبر كه شير تبسم ميكند.»
توضيح اين‌كه بيت مزبور از امثال عربي مشهور است و جالب آن‌كه مولوي هم در ديوان شمس و هم در مثنوي اين مضمون را به نظم دلكش پارسي كشيده. در ديوان شمس ميخوانيم: 

چون بخندد شير، تو ايمن مباش
آن زمان از زخم خون‌آشام ترس 

البته ناگفته نماند كه شاعر كهن پارسي، اسدي طوسي نيز اين معنا را آورده است: 

نبايد شد از خنده شه دلير
نه خنده است دندان نمودن ز شير 

يكي ديگر از ابيات زيباي مثنوي كه به احتمال قوي، مولوي در سرودن آن به شعر متنبي نظر داشته، آن بيت است كه ميگويد: 

چون كه گل بگذشت و گلشن شد خراب
بوي گل را از كه يابيم از گلاب 

چرا كه متنبي چنين سروده بود: «فانك ماءالورد إن ذهب الورد» يعني «اگر گل رفت تو گلابي».
و اگر باز هم بخواهيم از تأثير كلام متنبي بر سخن مولانا بيشتر بدانيم، بايد فيه ما فيه بخوانيم كه مولوي در آن بارها نام و ياد متنبي را در ادب پارسي زنده ساخته و بارها به اشعار او تمثل جسته. به‌عنوان مثال، مصراع معروف متنبي و مثل معروف عربي «و بضدها تتبين الاشياء» در فيه ما فيه به طور مكرر آمده و حتي در مثنوي نيز چندين بار بدين مضمون اشاره شده است، از جمله در
دفتر اول: 

پس نهانيها به ضد پيدا شود
چون كه حق را نيست ضد، پنهان بود

جالب آن كه در دو سه بيت بعد از بيت مذكور، بازهم اين مضمون آمده:

نور حق را نيست ضدي در وجود
تا به ضد، او را توان پيدا نمود 

خلاصه آن كه حديث و حكايت مولوي و متنبي را پاياني نيست: «اين سخن را نيست پايان والسلام».

نقل از روزنامه ایران مورخ 8 مهرماه 1392